ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 8 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 23 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

مهمانی پنجشنبه شب

سلام عزیزان.اول بگم که علت اینکه اینقدر با تاخیر این پست رونوشتم،این بود که ویندوزمون مشکل دار شده بود و تا نصب شد طول کشید . با هماهنگی مسئول مربوطه(مامان ریحانه) و به دعوت مامان سارا جون و اینکه خودمان هم دلمان مهمانی میخاست،پنجشنبه خودمان و دخملیها رو آماده کردیم و شوهری بنده خدا ما رو رسوندن.وقتی رفتیم ،دیدیم که مامان رومینا جون هم به همراه خواهری و فندقی هم اونجا هستن .خیلی از دیدنشون خوشحال شدم،فقط حیف که زود رفتن و من یادم رفت که از رومینا جون عکس بگیرم.البته قبل از اومدن ما اونا عکسهاشون رو گرفته بودن.خلاصه اینکه کلی بهمون خوش گذشت.ثنا جون و ستایش خانوم،خاله ی ریحانه و سارا کلی با هم بازی کردن و آخر شب تازه ناراحت بودن که هنوز بازی...
7 خرداد 1391

روزی که گذشت...

امروز صبح  ،مامان راحیل زحمت کشیدن و اومدن دنبالمون و با هم رفتیم بهداشت که واکسن کلاس اولشون رو بزنیم.البته قبلش هم رفتیم مدرسه و فرم معرفی گرفتم برای سنجش.تو بهداشت اول واکسن ثنا رو زدیم.آفرین به گل دخترم که خیلی آروم و متین نشست و دو تا رو تو دستش زدن.حالا که شب شده جای یکیش یه کم قرمز و متورم شده و دردش میکنه.بهش استامینفون دادم.خدا کنه دردش رو آروم کنه تا بخوابه. از قضا تو بهداشت یه تیم بودن که رایگان از بچه های زیر دو سال خون میگرفتن تا هم برای کم خونی چک بشن و هم میزان ویتامینهائی مثل AوDوروی و کلسیم رو مشخص کنند.که از ثمین هم با کلی گریه خون گرفتن.البته این سری خیلی راحتتر رگش رو پیدا کردن.هیچ وقت اون موقعی که قبل از عید بستری...
3 خرداد 1391

مهمانی دیشب

عزیزای مامان سلام.دیشب میزبان چند تا از دوستان خوبم بودم که به واسطه ی عصر ارتباطات و اینترنت افتخار اشنائی باهاشون رو پیدا کردم.سیما جون مامان ریحانه و خواهرشون، سودابه جون و آمنه جون مامان سارای عزیز.خیلی به من خوش گذشت.امیدوارم که به اونها هم خوش گذشته باشه و باز هم از این  دیدار ها با همه ی دوست جونیهای گلم داشته باشم. اینم ابراز محبت سارا جون به ثمین گلی.ژست ریحانه رو داشته باشین! خاله سیما زحمت کشیدن و یه تاپ و دامن خوشگل برای ثمین جون و یه دامن هم برای من آوردن.خاله سودابه و خاله آمنه هم یکی یه جعبه ی خیلی شیک شکلات آوردند.دوباره میگم دستتون درد نکنه عزیزای من.همین که اومدین و من و بچه هام رو در نبود باباشون ...
2 خرداد 1391

اولین آب بازی در خلیج فارس

سلام شیرین عسلای مامان و بابا.دیروز تصمیم گرفتیم که بریم کنار دریا.ظهر با مامان پرهام تماس گرفتم و قرار گذاشتیم که بریم.من و ثنا هم با کمک هم یه عالمه اسنک درست کردیم بعلاوه ی سیب زمینی سرخ شده.وسایل شام رو هم اماده کردیم و رفتیم.ثنا و پرهام با پدرهاشون رفتن و کلی شنا کردن.ثمین کوچولوی ما هم برای اولین بار پاهاشو تو آب خلیج فارس زد و کلی آب بازی و شن بازی کرد.البته چون باد میومد،زیاد نذاشتمش تو اب بمونه.بیشتر توی شنهای ساحل بازی کرد.کلی ذوق کرد بچم!بعدش هم که هوا تاریک شد،رفتیم پارک و تا دوازده و نیم اونجا بودیم.   ...
29 ارديبهشت 1391

ثنا و نقاشی مادر نمونه

سلام به گلهای زیبای باغ زندگیم.روزی که مهد بودم ،خانم رضائی به خانم خنکساری گفتند :به بچه ها بگید نقاشی مادر نمونه رو بکشن:یه مسابقه ست.من گفتم ثنا حتما منو در حال ظرف شستن میکشه و خندیدیم.وقتی ثنا اومد ازش پرسیدم چی کشیدی؟گفت : "یه مسجد کشیدم و یه مادر و دختر که دارن میرن مسجد،نماز بخونن و یه شیطون عصبانی و یه فرشته ی خوشحال!" جا خوردم!قربونت برم که اینقدر فکرت بزرگه و اینقدر بامعرفتی.من کجا و تو کجا... دیروز با یه جایزه اومدی و گفتی نقاشیم برنده شده و بهم جایزه دادن.با ذوق و شوق بازش کردیم.البته خودت مغناطیسیش رو داری که پسر و دخترن و این یکی چوبیه.مبارکه دختر هنرمندم. دیشب از طرف اداره ی بابائی شام دعوت بودیم.خیلی خوش گذشت...
27 ارديبهشت 1391

شکرگذاری

خدا را سپاس که هدیه ی ارزشمند دیگری به ما بخشید.دختر زیبا وپرنوری که همچون ثنا ی مهربانم با آمدنش به زندگیمان برکت و شادی به ارمغان آورد.به پاس این رحمت بی پایان خداوند را شکر گفته و این کوچولوی گرانبها و ارزشمند را ثمین نامیدیم. ...
27 ارديبهشت 1391